بالاخره روزای مزخرف تموم شدن... دیروز روز خوبی بود. دیشب بعد مدتها، خسته ولی خوشحال خوابیدم.عصری با خانم ط عزیزم قرار داشتم. برای اولین بار یه جلسهی دو نفری! یه جورایی یه قرار دوستانه. که از قبلش به خاطرش عذاب وجدان داشتم! ازینکه قراره فقط برای من وقت بذارن...مث کسی که استرس یه قرار عاشقانه رو داشته باشه با یه عالم تپش قلب حاضر شدم و بالاخره رفتم. کللی حرف زدیم. از همه چی... از مدرسه، تا نگرانیای من، تا شرایط زندگیم تا حتی بعضی قصهها از زندگی دخترش که قسم میخورد تا حالا غیر خودش و دخترش و خدا کسی نمیدونسته...و من باز یادم افتاد تا حالا چند بار این جمله رو شنیده بودم... رازهایی که دوستانی عزیز منو معتمد دونستنش دیده بودن.
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی
تاريخ: پنجشنبه
19 بهمن
1402 ساعت: 20:03